بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

204

خلاصة التجارب ( طبع قديم )

و عنبر بخور كنند و در تراز و جاروبى افسونگر بدست گيرد و افسون مىخواند و جاروب را از سر او به اطراف مىكشد و چون تمام مىكند سه كرت بر زمين مىزند و افسون را هفت كرت بخواند و اگر روز اول سه كرت خواند و دوم پنج كرت و سوم هفت كرت نيكو بود و بعد ازين بر قدرى آب بخواند و بدمد و برو بپاشد و اگر بر طعام و بر شربت او اكثر اوقات خوانند و دمند هم بسى نيكو بود و در وقت بيهوشى او اگر بر آب خوانده و دميده بر روى او بپاشند هم مفيد آيد ويرا و آن اينست سورج هستنى سمندر ترنى كات كماهى كناهى هكى كلائوها ره كهارى منكى جهال پهياكتون كتون كرهن كتون كت كت كنكالى سر نيك يان چنونار اين كاجكره جتوشينونكا بجريان چنو كرد كابان چنو جن كنكالى و هبن ركيالاچن من كنكالى چو رائى به ياد چتو جن من كنكالى بامى پاى تلليون ميرى هست و هانترى كى يرسمادبن كورى كى سب مهاو يوكى منترى ناهنن جهال كئى چهال سرناهين چهال هوت ناهين جهال كنت ناهين چهال سپت ناهين چهال جهالى سرى پسرى آوى جاوى ايسره مهاديوكى مندر آلاكى جاجهالى سمندر پارجا بعد تمام كردن اين افسون چند لفظى ديگر خوانده بر مريض و مدوينى تولون سآرا اسآرى و بآرا آبند هون يتنى يارى پرلوها منى كهاوادك كرى سرى كورك را و سيتكر سوناست نافع بود ان شاء اللّه تعالى و يك نوع مرضى هست كه ناگاه زنان را پديد آيد كه صورتهاى نابوده به‌بينند و سخنان نامربوط گويند و خندند و در اثنا گريند و در رى گويند كه او را كيش شده يعنى از جن مضرت يافته و من چندين را بدين افسونها علاج كردم در ساعت صبيهء شش ساله در فانير صباح شفتالوى نيم رسيده و زعرور خورده بسيار خورده بود و كمتر عامى پيدا كرد و ببخور گشنيز آن را ردع كردند صباح ديگر تپ كرد و بعد سه روز ام الصبيان پيدا كرد چنانچه مقطوع الطمع شده بود من او را فادزهر در گلاب سائيده شبانگاه دادم بهتر شد غذا گوشت ابه دادم و على الصباح ديگر فادزهر و غذاى مذكور دادم بهتر شد شبى ديگر مكرر كردم با خود آمد و غذا طلبيد شورباى بقيمه داديم و روز ديگر عرق كرد و صحت يافت جوانى سى ساله را در كوهپايهء رى صرع پيدا شد و چندين سال داشت و چنان بود كه چون نوبت مرض او نزديك شدى جمله اعضاى او درد گرفتى چند روز بطريق اعياء عام و بعد از ان مصروع شدى و بعد صرع به حال خود بازرفتى حضرت در ابتداى درد او را هر شب بوقت خواب حب الشفاى ميانه مىدادند و غذا دو وقت صباح و عصر پلاد چرب به گوشت نقلى مىفرمودند يا سركه كبرى و بر سر طعام گلقند مىدادند